مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
262
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون دوازده سال تمام شد ، ملكزاده ، همهء علوم را بياموخت و از همهء حكيمان و عالمان كه در آن زمان بودند ، برتر شد . آنگاه عالمان كه آموزگار او بودند ، او را بنزد ملك آوردند و گفتند : اى ملك ، خداى تعالى ازين پسر نيكبخت ، چشم ترا روشن گرداند . كه ما همهء علوم بوى بياموخته ، نزد تواش بازآورديم . و امروز كسى را اين پايهء دانش نيست كه اين پسر راست . ملك را از بشارت ايشان فرحى سخت روى داد و شكر خداى تعالى را زيادت كرد و به سجده درافتاد . پس از آن شماس ، وزير خود را بخواست و به او گفت : اى شماس ، بدان كه عالمان و حكيمان آمده ، مرا خبر دادند كه پسر من همهء علوم ياد گرفته و بر تمامت عالمان برترى دارد . شماس چون اين سخن بشنيد ، به سجده درافتاد و دست ملك ببوسيد و گفت : اگر ياقوت در كوه سختى باشد . محالست كه روشنائى ندهد . اين پسر ترا استعداد و قابليت جبلى است . اگر او با اين خوردسالى ، حكيم و دانشمند باشد ، غريب نخواهد بود . حمد بر آن خدائى كه او را عطا فرمود . چون فردا شود ، عالمان و اميران در مجلس جمع آوريم و با او در علومى كه ياد گرفته ، گفتگو كنيم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك چون سخن شماس وزير بشنيد ، فرمود كه فردا عالمان ماهر و دانشمندان فاضل و حكيمان كامل را در قصر ملك حاضر آوردند . چون فردا شد ، همگى بر در قصر حاضر آمده ، از ملك جواز دخول خواستند . پس از آن شماس حاضر گشته ، دست ملكزاده ببوسيد . ملكزاده بر پاى خاسته ، بشماس سجده كرد . شماس گفت : شيربچگان را نشايد كه بساير وحشيان سجده برند . ملكزاده گفت : شيربچه چون وزير ملك را بيند ، بايد كه برو سجده برد .